|
یا قدیم الاحسان
از (لبیب عابد) نقل شده در ایام جوانی روزی در خانه خود ماری دیدم که به سوراخی داخل شد.به دنبالش دویدم و دم او را گرفته بیرون کشیدم.ناگهان مار دور خود چرخید و دست مرا نیش زد پس از مدتی دستم از کار افتاد و فلج شد.به مرور ایام دست دیگر و پس از آن هر دو پایم .و بعد از آن چشمانم نابینا شد. و به مرور تمام بدن من فلج شد.فقط گوشهایم مقداری شنوایی داشت. چه بسیار اوقاتی که تشنه به سر می بردم ولی کسی به من آب نمی رساند و چه بسیار مواقعی که سیراب بودم و به زور آب در گلوی من می ریختند... چند سال بر این منوال گذشت تا روزی زنی نزد همسرم آمد و احوال مرا پرسید.همسرم گفت:احوال بسیار بدی داردنه خوب می شود که راحت گردد و نه می میرد که ما از دست او راحت شویم سپس سخنانی گفت که دانستم از زندگی با من به تنگ آمده. بی نهایت دل شکسته شدم با اخلاص تمام و بی چارگی و درماندگی و با خضوع و خشوع زیاد در اندرون دل با خدای خود به مناجات پرداختم و نجات خود را در حیات یا موت از او خواستم . چون شب سپری شد و از خواب بیدار شدم دست خود را روی سینه ام دیدم در حالی که دستم روی زمین افتاده بود و اصلا حرکتی نداشت بسیار تعجب کردم. در دلم خطور کرد که دستم را حرکت دهم.دست دیگرم را حرکت دادم و پاهای خویش را امتحان نمودم بالاخره از جایم بلند شدم و داخل حیاط شدم پس از چند سال ستاره های آسمان را مشاهده کردم. بی اختیار زبانم به این کلمه گویا گشت که: (یا قدیم الاحسان لک الحمد) ای کسی که احسان تو دیرینه است!ستایش برای توست
|